ولي مسلما اين اتفاق ناميمون اپسيلوني از ارزش هاي اشرافیمان کم نکرده و نخواهد کرد.
مردان بزرگ بسياري بوده اند که اينگونه ناملايمات ديده اند و خم به ابرو نياورده اند.
حال ما که ابرمرد خيلي بزرگيم غصه دار شويم؟! عمرا!
خلاصه که سرمان شلوغ است دير به دير آپ مي کنيم.
اصلا خدا را چه ديديد، شايد ديديم ديگر حال و حوصله اش را نداريم، کرکره ي اينجا را کشيديم پايين رفتيم رعيت شديم.![]()
ديروز صبح با وزير اعظم به قصد تفرج از منزل خارج شديم و در خيابان هاي نارگيل به پياده روي پرداختيم.
همينطور که داشتيم پياده روي مي کرديم و از ساعات تبعيدمان لذت مي برديم، يکهو ديديم گله ي عظيمي از اين رعيت هاي پلاکارد به دست هوار شدند در خيابان و شروع کردند به شعار دادن.
اولش ما فکر کرديم اينها بر ضد ما شورش کردند و مي خواهند از سلطنت ساقطمان کنند لذا به سرعت موبايلمان را درآورديم تا با ارتش تماس بگيريم، بيايند اين قائله را بخوابانند ولي وزير اعظم طي دو نکته ي مهم و خاله قورباغه اي خاطر نشان کرد که:
اولا؛ ما (يعني عاليجناب سلطان علي کبير يتداوم ظله) مدتهاست که از سلطنت ساقط شده ايم پس لازم نيست نگران شورش مردم باشيم.
ثانيا؛ در اين جزيره دولتي اش آنتن نمي دهد، ما چجوري مي خواهيم با ايرانسل تماس بگيريم؟!
ديديم حرف حق مي گويد.موبايلمان را غلاف کرديم، خودمان هم کنار کشيديم، بيايند رد شوند.
يادش بخير! بر سر قدرت که بوديم، گاهي مي شد حوصله مان سر مي رفت. يکمي آزادي به ملت مي داديم تا شورش کنند بعد پليس ضد شورش مي فرستاديم سرکوبشان کنند. خودمان هم از تلويزيون تماشا مي کرديم، کلي ذوق مرگ مي شديم از اقتدارمان!
البته ما سلطان تن پروري نبوديم و اينطور نبوده که هميشه از طريق تلويزيون مسائل مهم مملکتي را دنبال کنيم. يکي دوباري هم خودمان لباس مبدل پليس پوشيديم، رفتيم روي مردم آب پاشيديم و باتوم برقي زديم بهشان. خيلي مفرح بود!
اما اين جمعيت نارگيلي شورش نکرده بودند. فقط يکسري پلاکارد برداشته بودند هي داد مي زدند مرگ بر آناناس!
از وزير اعظم پرسيديم: قضيه چيست، وزير اعظم؟
- راهپيمايي است، فدايتان شوم!
- يعني يک نوع شورش است؟!
- خير، فدايتان! يک نوع اعلام موضع است!
- اعلام موضع؟ براي چه کساني؟
- براي دشمنانشان. براي آناناس!
- آناناس ديگر چيست؟ بلاگرفته! درست توضيح بده ببينيم قضيه از چه قرار است؟
- حقيقتش اعلاحضرتا، من هم اطلاعات چندان دقيقي ندارم. تنها چيزي که از بوميان شنيده ام را برايتان بازگو مي کنم.
ظاهرا قضيه برمي گردد به 30-25 سال قبل. در آن زمان در جزيره ي نارگيل انقلاب مي شود و مردم حکومت سلطنتي را ساقط کرده و حکومت مردمی برپا مي کنند. شاه نارگيل از جزيره فرار کرده آواره ي اقيانوس ها مي شود...
- طفلک! چقدر شبيه ما بوده! خب بقيه اش؟
- بله! حکومت جزيره ي آناناس که آنطرف اقيانوس قرار دارد به شاه آواره ي نارگيل پناه مي دهد.مردم نارگيل که از دخالت هاي حکومت دولت آناناس در امور کشورشان در دوران شاهنشاهي ناراضي بودند با اين کار حکومت آناناس حسابي عصباني مي شوند و از ديوار سفارتخانه ي آناناس بالا مي روند و کارکنان سفارت را گروگان مي گيرند و در قبال آزادي گروگان ها کلي شرط و شروط مي گذارند.
- وزير اعظم! مگر بالا رفتن از ديوار سفارتخانه و گروگان گرفتن کارکنان يک رفتار ديپلماتيک است؟
- نه!
- يعني کار بدي است؟
- بله!
- مي دانستيم اين نارگيلي ها بي تمدن اند!
- زود قضاوت نکنيد اعلاحضرت، هنوز عرايضم تمام نشده.
- ها؟
- بله! درست است که اينکار غيرديپلماتيک و ناپسند بوده ولي بعد از تسخير سفارت کلي مدارک جاسوسي آناناسي ها را پيدا کردند!
- يعني آناناسي ها در نارگيل جاسوسي مي کردند؟
- بله اعلاحضرت! و قصد سرنگون کردن حکومت نوپاي مردمي را داشتند.
- وزير اعظم! مگر جاسوسي و سعي در سرنگوني حکومت يک کشور در لباس سفارت يک رفتار ديپلماتيک است؟
- نه!
- يعني کار بدي است؟
- بله!
- اي زهرمار بله! ما که گيج شديم! بالاخره کداميک از اينها برخلاف عرف ديپلماتيک عمل کردند؟ ها؟
- نمي دانم، فدايتان! شايد هر دويشان!
آخرين جمله ي وزير اعظم را با دهن کجي به خودش پس داديم و گفتيم که خيلي بي عرضه و بي سياست است که مقصر سياسي را در اين جريان نمي شناسد و به او گفتيم که سقوط ما از سلطنت همه اش تقصير او بوده و او از امشب به مدت يک هفته بايد ظرفها را بشورد و ما کاتب اين خراب شده نمي شويم و اصلا هم اينجا را دوست نداريم!

ديروز تشريف مبارکمان را برديم بانک ملي که مقرري تبعيدمان را تحويل بگيريم، ديديم حسابمان خاليست!
دليلش را که جويا شديم، عرض کردند برگه ي تاييديه ي تبعيديه ي شما تا به امروز به شعبه ي ما نرسيده است و حساب شما غیرفعال است و چه و چه و چه...!
خراب بشود اين شعبه تان! خب معلوم است که به دستتان نمي رسد. وقتي جزيره تان بر روي هيچ نقشه ي جغرافيايي با هيچ مقياسي قابل رويت نيست معلوم است هيچ مرسوله اي به دستتان نمي رسد.

هر چه دادوقال کرديم، هر چه التماس کرديم که رعيت! ما پادشاهيم! تبعيد شديم! از اسب افتاديم، از اصل که نيفتاديم و... به گوش سنگينشان بدهکار نبود و به دل سنگشان اثر نداشت.
آخ، اگر بر سر قدرت بوديم، مي داديم تاکسيدرميشان کنند همه ي اين بي چشم و روها را!
ظاهرا با اين وضعيت مقرري و با توجه به بحران اقتصادي آمريکا و کاهش سهام بورس نيويورک و افزايش 6 درصدي نرخ تورم نارگيل و غرغرهاي وزير اعظم و قارقورهاي شکم خاليمان و... چاره اي نيست جز اينکه کاتب شويم!

ما اينجا را دوست نداريم!

ما هم که حوصله ی اراجیف این رعیت ها را نداریم. دیدیم دارد خزعبلات می گوید، گرفتیم انداختیمش توی چاه، رویش هم نفت ریختیم، آتیشش زدیم! کلی حال داد!

دلمان برای کوره های آدم سوزیمان تنگ شده است.

پولمان هم دارد تمام می شود. دیشب با وزیر اعظم کلی حرف زدیم. ببینید:
وزیر اعظم: اگر می خواهید پول دربیاورید باید کار کنید!
ما: کار؟! آخ جان! حتما! تو فقط بگو باید بر کجا حکومت کنیم، بقیه اش با ما!
وزیر اعظم: حکومتی در کار نیست تصدقتان! باید کار کنید! باید آستین ها را بالا زده و برای خود شغلی دست و پا کنید.
ما: چه؟! ما! اعلاحضرت شاهنشاه جاوید سلطان علی کبیر! مانند یک رعیت زاده کار کنیم؟ هرگز!
وزیر اعظم: پس درآمدی نیز نخواهید داشت...
ما: به درک!
وزیر اعظم: ...و از گرسنگی زبانم لال خواهید مرد.
ما: به در... ها؟!
وزیر اعظم: همان که شنیدید!
ما:
ما دوست نداریم کار کنیم وزیر اعظم!
ما دوست داریم حکومت کنیم وزیر اعظم!
ما اینجا را دوست نداریم وزیر اعظم!

***
صبح روز بعد به همراه وزیر اعظم نزد رئیس قبیله ی بومیان رفتیم و درخواست کار کردیم.

رئیس قبیله پیشنهاد کرد که چون خیلی باسوات و با معلومات هستیم بیاییم و کاتب قبیله شویم!!!
ما بلافاصله بلند شدیم آمدیم خانه.
یعنی چه؟! آقاجان ما خیر سرمان پادشاه بودیم! رضاخان را هم که تبعید کردند یک مقرری برایش تعیین نمودند! یک ویلا و اتولی در اختیارش نهادند. چرا با ما اینگونه رفتار می شود؟! آن از بیت الخلامان! آن از اتاق تک نفریمان که ماهی 10 هزارتومان کرایه اش را می دهیم! این هم از شغلمان!
آی مردم! ما به عنوان یک پادشاه تبعیدشده باید از این بی عدالتی ها به کدام محکمه شکایت کنیم؟
ما در دوره ی حکومتمان 50 نفر کاتب داشتیم حالا بیاییم خودمان کاتب شویم؟! عمرا!

ما را اسیر کرده و به جزیره ی نارگیل تبعید نمودند.

الان بیست و پنج روز است که در جزیره ی نارگیلیم و داریم آب خنک... نه... داریم سماق... نه داریم همان نارگیل...اه! این جزیره که اصلا نارگیل ندارد... ولش کن آقاجان! اصلا داریم از تبعیدمان لذت می بریم! خوب شد؟!
نمی دانم تا کی باید در این خراب شده بمانیم. وزیر اعظم می گوید بومیان جزیره آدم خوار نیستند و خب، این خودش جای امیدواریست.
او می گوید اینجا غیر از گاز همه چیز دارند: آب، برق، تلفن و... و این خیلی خوبست.
او می گوید ما در اینجا با فقر و سختی های زندگی واقعی آشنا می شویم و این خیلی ارزشمند است.
او می گوید ما در اینجا یاد می گیریم چطور روی پای خود بایستیم و این خیلی مفید است.
او می گوید...

ولی...
ولی...
ولی ما اینجا را دوست نداریم!

ما کاخ خودمان را می خواهیم!
ما پلی استیشن 2 خودمان را می خواهیم!
ما دوست داریم، شب ها تا ساعت 6 صبح چت کنیم!
ما دوست داریم ظهر یکشنبه کباب برگ بخوریم و اخبار نگاه کنیم!
اینجا خیلی بد است!
ما اینجا مجبوریم ساعت 6 عصر بخوابیم!
تازه،
مجبوریم ساعت 3 نصفه شب که دیگر توان مقاومت نداریم؛ در شب تاریک آفتابه به یک دست و فانوس به دست دیگر گرفته، راهی بیت الخلا شویم.
نامردها، بیت الخلا را نیز در منتهی الیه حیاط ساخته اند و ما هی مجبوریم وزیر اعظم را بیدار کنیم تا ما را مشایعت نماید.

تازه تر،
بیت الخلای اینجا در ندارد. البته همان روز اول وزیر اعظم را وادار کردیم شنل ابریشمین وزارت را از تن برکنده، بر درگاه آنجا بیاویزد ولی باز هم خیلی ناجور است.
وتازه تر از آن،
ما اینجا آشپزباشی نداریم. این وزیر اعظم هم که هنوز نمی داند باید تخم مرغ را از کجایش بشکند. مجبوریم خودمان غذا درست کنیم.
و تازه تر از همه...
اینجا هیشکی ما را به عنوان اعلاحضرت شاهنشاه سلطان علی کبیر نمی شناسد!
ای خداااااااااا!
ما اینجا را دوست ندارییییییییییییییییییییم!



